در شب تنهایی مینویسم از تو
از گلی که پژمرد
از همان غنچه ی پاک و معصوم
که خیالش دائم شوق روییدن و رویدن بود
تا که شاید باشد
دست در دست صمیمانه .نور خورشید
یا که چشمش باشد
قدر یک لحظه ی کوتاه
حتی
لانه ی روشن چشم خورشید
ولی از حسادت ابر خزان
حسرت دیدن خورشید به چشمانش مرد
می نوازدباران شعر دلتنگی چشمان تورا
تو که میگفتی همواره به من
ابر ها میگریند تا بروید لبخند
بر لبان من وتو
پس چرا میباری ای باران؟؟؟؟
گل من که پژمرد خنده اش هم خشکید.....
گله دارم من از همه چیز و همه کس
از زمین بی رحم که ربودت از من
و از این خاک سرد
که تنت را ازرد
و میان من و تو عجب فاصله ای را انداخت
این ها بی خبرند که اگر تمام دنیا بین ما فاصله باشد
من ان فاصله را میشکنم
وپس از امروز من
در کنار ارامگه تو ارام میگیرم
ارام












× یلداتون مبارک ×






















